حكيم ابوالقاسم فردوسى

51

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ همان پيش پيلان تبيره زنان * خروشان و جوشان و پيلان دمان ] يكى بزمگاهست گفتى بجاى * ز شيپور و ناليدن كرّه ناى برفتند از جاى يك سر چو كوه * دهاده بر آمد ز هر دو گروه بيابان چو درياى خون شد درست * تو گفتى كه روى زمين لاله رست پى ژنده پيلان به خون اندرون * چنانچون ز بيجاده باشد ستون همه چيرگى با منوچهر بود * كزو مغز گيتى پر از مهر بود چنين تا شب تيره سر بر كشيد * درخشنده خورشيد شد ناپديد ] [ زمانه بيك سان ندارد درنگ * گهى شهد و نوش است و گاهى شرنگ ] دل تور و سلم اندر آمد به جوش * به راه شبيخون نهادند گوش چو شب روز شد كس نيامد بجنگ * دو جنگى گرفتند ساز درنگ [ كشته شدن تور بر دست منوچهر ] چو از روز رخشنده نيمى برفت * دل هر دو جنگى ز كينه بتفت بتدبير يك با دگر ساختند * همه راى بيهوده انداختند كه چون شب شود ما شبيخون كنيم * همه دشت و هامون پر از خون كنيم چو كار آگهان آگهى يافتند * دوان زى منوچهر بشتافتند رسيدند پيش منوچهر شاه * بگفتند تا برنشاند سپاه منوچهر بشنيد و بگشاد گوش * سوى چاره شد مرد بسيار هوش سپه را سراسر بقارن سپرد * كمين گاه بگزيد سالار گرد ببرد از سران نامور سى هزار * دليران و گردان خنجرگزار [ كمين گاه را جاى شايسته ديد * سواران جنگى و بايسته ديد ] چو شب تيره شد تور با صد هزار * بيامد كمربستهء كارزار شبيخون سگاليده و ساخته * بپيوسته تير و كمان آخته چو آمد سپه ديد بر جاى خويش * درفش فروزنده بر پاى پيش جز از جنگ و پيكار چاره نديد * خروش از ميان سپه بر كشيد ز گرد سواران هوا بست ميغ * چو برق درخشنده پولاد تيغ هوا را تو گفتى همى بر فروخت * چو الماس روى زمين را بسوخت بمغز اندرون بانگ پولاد خاست * بابر اندرون آتش و باد خاست بر آورد شاه از كمين گاه سر * نبد تور را از دو رويه گذر عنان را بپيچيد و برگاشت روى * بر آمد ز لشكر يكى هاىهوى دمان از پس ايدر منوچهر شاه * رسيد اندر آن نامور كينه خواه يكى نيزه انداخت بر پشت او * نگونسار شد خنجر از مشت او ز زين بر گرفتش بكردار باد * بزد بر زمين داد مردى بداد سرش را هم آنگه ز تن دور كرد * دد و دام را از تنش سور كرد بيامد بلشكرگه خويش باز * بديدار آن لشكر سرفراز [ پيروز نامهء منوچهر نزد فريدون ] بشاه آفريدون يكى نامه كرد * ز مشك و ز عنبر سر خامه كرد [ نخست از جهان آفرين كرد ياد * خداوند خوبى و پاكى و داد ]